پیام تشکر
از همه ی دوستای گلم که محبت می کنن و هم سر می زنن و هم نظر می ذارن بی نهایت سپاسگذارم . فرشته های نازتون رو از طرف من ببوسین . ...
نویسنده :
مامان پریاگلی...
15:29
ترانه های شاد برای کودکان
تو این پست چند تا ترانه ی شاد کودکانه با موضوعات مختلف برای دانلود گذاشتم دانلود کنید حتماً خوششتون میاد . ...
نویسنده :
مامان پریاگلی...
12:54
رمضان الکریم
پیشاپیش حلول ماه مبارک رمضان ، ماه نزول قرآن بر پیامبر خاتم و اسارت شیطان در غل و زنجیر رو تبریک می گم و امیدوارم تو این گرمای وحشتناک تابستون بتونید از پس روزه گرفتن بر بیاید، از خوان عظیم نعمت و رحمت الهی بهره های فراوان بببرید، و در آخر این ماه بر ایام رفته غبطه نخورید . التماس دعا . . . ...
نویسنده :
مامان پریاگلی...
0:56
ماجرای امروز مهد
امروز که دختر گلم رو رسوندم جلوی مهد بهم گفت : مامان تو برو ، نیا ، من خودم می رم . اولین باری بود که می گفت نیا همیشه می گفت : بیا با هم بریم و من باید براش توضیح می دادم که منو راه نمی دن ببین بچه های دیگه هم مامانوش رو راه ندادن و آروم می شد و خداحافظی می کرد و می رفت . امروز که دختر گلم رو رسوندم جلوی مهد بهم گفت : مامان تو برو ، نیا ، من خودم می رم . اولین باری بود که می گفت نیا همیشه می گفت : بیا با هم بریم و من باید براش توضیح می دادم که منو راه نمی دن ببین بچه های دیگه هم مامانوش رو راه ندادن و آروم می شد و خداحافظی می کرد و می رفت . البته یه مدت بعد از این که مهد کسری عوض شده بود با چشم گریون و صورت اشکی ازش جدا می ...
نویسنده :
مامان پریاگلی...
12:21
واژه های خصوصی (2)
کلمات یا جملاتی که مخصوص پریاگلی اند : پریا خانوم وقتی می خواد بگه عروسکم رو پاهاش رو یه جوری کن تا بشینه از این عبارت استفاده می کنه : مامانی پاهاشو کوچیک کن . ( اولین بار پشت کامپیوتر بودم عروسکش _ نگین _ رو آورد و گفت : مامانی پاهاشو کوچیک کن ، منم که درک نمی کردم منظورش چیه نمی دونستم چی کار کنم ،برا همین کلی گریه کرد و اشک ریخت ... ! ) ( ادامه دارد ) ...
نویسنده :
مامان پریاگلی...
9:36
برای فرشته ی کوچکم که در خاک آرمیده است
آخر شب بود و پریا خواب ، سری زدم به گنجینه ی خاطراتم و با مرور کردنشون رفته بودم تو حال و هوای روزایی که قلمم پیشم بود و دفترم کنارم ... بعضی از خاطرات پاک نویس شده بودن و بعضی دیگه هنوز چرک نویس بودن و منتظر روزی که دوباره وقت کنم و مرتب بنویسمشون تو همون دفتر ؛ تو این بین چشمم خود به یه تکه کاغذ که خاطرات از دست دادن فرشته ی آسمونیم محمدطاها بود ؛ تصمیم گرفتم اونو به عنوان یه پست برای دخترم به یادگار بزارم تا همیشه یادش باشه یه داداش داره که تو آسمونه ، پریا رو دوست داره و نظاره گر زندگیشه . . . آخر شب بود و پریا خواب ، سری زدم به گنجینه ی خاطرا...
نویسنده :
مامان پریاگلی...
1:55




