قرار خانوما شادی بچه ها
امروز با قرار قبلی من و پریا ، خاله منا و بهار ، و خاله فاطمه همراه با مهشید و
مهدیه رفتیم باشگاه ارم .
باشگاه خیلی شلوغ بود کارت هامون رو گذاشتیم تو نوبت و بچه ها رو بردیم پارک بادی که
کلی اونجا بازی کردند و این قدر این ور و اون ور![]()
![]()
![]()
رفتند که از
شدت تشنگی اشک شون در اومد
امروز با قرار قبلی من و پریا ، خاله منا و بهار ، و خاله فاطمه همراه با مهشید و
مهدیه رفتیم باشگاه ارم .
باشگاه خیلی شلوغ بود کارت هامون رو گذاشتیم تو نوبت و بچه ها رو بردیم پارک بادی که
کلی اونجا بازی کردند و این قدر این ور و اون ور![]()
![]()
![]()
رفتند که از
شدت تشنگی اشک شون در اومد ، بعد هم که اومدیم تو سالن هنوز نوبت مون نشه بود برای
همین دوباره شیطونی بچه ها از نو شروع شد این قدر باشگاه شلوغ بود که برنامه هایی که
برای بعد از گرفتن غذا داشتیم رو برهم زد ، چون قبل از این که نوبت مون بشه اذان رو
گفته بود و وقتی غذا رو گرفتیم ، دیگه خیلی بد موقع شده بود ، برای همین راه خونه
رو در پیش گرفتیم .
میون راه تصمیم گرفتیم همه بریم خونه ی خاله مونا و اونجا دور هم باشیم .
افطاری و شام رو با هم یکی کردیم و دور یه سفره ی بزرگ نشستیم و کلی گفتیم و
خندیدیم و خیلی بهمون خوش گذشت. .gif)
خلاصه امروز این قدر بازی و شیطونی کردی که تلافی نرفتن مهد رو ، بعد از ظهر
درآوردی ، تازه موقعی که بابایی مستقیم از سر کار اومد دنبال مون خونه ی عمو بهرام با
گریه و زاری می خواستی بری خونه ی خاله فاطمه اون جا هم یه کمی بازی کنی تا ببینی
کی میلت می کشه بیای خونه ی خودمون البته آخرش هم رفتی خونه ی خاله فاطمه
ولی من به خاطر داروهات با چه زحمتی راضیت کردم بیای خونه .
الان هم که دارم این مطالب رو می نویسم تو خواب ناز هستی .
شب بخیر شیرینی زندگی من
خوابای خوشمزه ببینی.


قرار خانوما شادی بچه ها
