بهار و پریا
من و خاله منا به دلمون موند یه روز تو دختر گلم با بهار قشنگ بشینین و با هم بازی کنین ،
تا من و خاله هم بتونیم بشینیم و یه دل سیر با هم حرف بزنیم.
الان ساعت یه ربع به سه نصف شبه و تا همین چند دقیقه پیش خاله مناو عمو بهرام و بهار مهمون ما
بودن . . .
من و خاله منا به دلمون موند یه روز تو دختر گلم با بهار قشنگ بشینین و با هم بازی کنین ،
تا من و خاله هم بتونیم بشینیم و یه دل سیر با هم حرف بزنیم.
الان ساعت یه ربع به سه نصف شبه و تا همین چند دقیقه پیش خاله مناو عمو بهرام و بهار مهمون ما
بودن ، البته مهمون که نه صاحب خونه ن .
ولی امان از دست شما دو تا ووروجک یا تو صدا تو آسمون بود یا بهار ، البته دختر گلم تو خیلی زور
می گی ؛ اصلاً انگار که نه انگار بهار از شما بزرگ تره ، ناگفته نمونه بهار هم خیلی مراعات تو رو می
کنه .همیشه دعواهاتون هم سر یه مسائل کوچیکه ، یا سر عروسک یا سر این که کی روی این صندلی
بشینه یا .... .
هر چند می دونم خیلی بهار رو دوست داری اگه دو روز نبینیش بیشتر از من بهونه ش رو می کنی و تمام
مدت تو خونه با موبایل خیالیت همش به او زنگ می زنی ، ولی چیزی که نمی دونم چرا این قدر اذیتش
می کنی .
به هر حال من و بابامحسن خیلی دلمون می خواد شما همدیگه رو دوست داشته باشین و در آینده
دوستای خوبی برای هم باشین .
اینم دو تا از عکس ای خودت و بهار تو تولد بابا محسن .










بهار و پریا
