پریاپریا، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره

... پریاگلی ♫♫♫♫

دعای روز پانزدهم ماه مبارک رمضان

بسم الله الرحمن الرحیم اللهمّ ارْزُقْنی فیهِ طاعَةَ الخاشِعین واشْرَحْ فیهِ صَدْری بإنابَةِ المُخْبتینَ بأمانِکَ یا أمانَ الخائِفین. خدایا روزى کن مرا در آن فرمانبردارى فروتنان و بگشا سینه‌ام در آن به بازگشت دلدادگان به امان دادنت اى امان ترسناکان.
25 مرداد 1390

آسم خفیف

امروز اول صبح رفتیم بیمارستان تا قبل از این که هوا گرم بشه دکتر تو رو ویزیت کنه و برگردیم خونه ولی وقتی نوبت گرفتم متصدی پذیرش گفتند : امروز فقط دکتر خوشیدی هستند و دو ساعت اول درمونگاه ماهشهر کلینیک دارن و ساعت 10 میان این جا . منم بردمت مهد و تو این یک ساعت که فرصت داشتم برگشتم خونه و بهم ریخته گی های شما رو جمع کردم و یه مقداری به کارای خونه رسیدم . ساعت حدود 10:10 دقیقه بود که اومدم مهد و همراه با هم رفتیم . . . امروز اول صبح رفتیم بیمارستان تا قبل از این که هوا گرم بشه دکتر تو رو ویزیت کنه و برگردیم خونه ولی وقتی نوبت گرفتم متصدی پذیرش گفتند : امروز فقط دکتر خوشیدی هستند و دو ساعت اول درمونگاه ماه...
24 مرداد 1390

ولادت دومین اختر تابناب آسمان امامت مبارک باد

اي مولود خجسته رمضان! اي بدر تمام ماه خدا! تو تنهاترين فرزند رمضاني و آسمان ، در پيشگاه كرم و بخشش تو، با اين همه ابرهاي باران زايش ، گمشده اي غريب بيش نيست. رسول رحمت، تو را بر شانه هاي خويش سوار مي كرد و بر تو مباهات مينمود. تو ادامه محمد (ص) و كرانه علي (ع) هستي. تو امام مايي و ما مُريد و دلداده تو. و اينك در بهار شكفتن تو، در فصل خدا، بر خود از رهبري تو مي باليم و بر نامت كه زينت همه خوبي ها و نيكي هاست، افتخار مي كنيم. ...
24 مرداد 1390

با هر زحمتی بود عکس گرفتیم

بالاخره روز شنبه با بابامحسن رفتیم و با هر زحمت و سختی _ آخه پریاگلی به هیچ وجه راضی نمی شد رو تخت بخوابه تا ازش عکس بگیرن شاید خاطره ی روزی که تاب خوره بود به پیشونیش تو ذهن کوچیکش می اومد و باعث می شد بی نهایت بترسه و آروم و قرار نداشته  باشه  به خاطر همین من بازوهاشو و بابامحسن دو تا پاش رو محکم گرفتیم تا تکون ...   بالاخره روز شنبه با بابامحسن رفتیم و با هر زحمت و سختی _ آخه پریاگلی به هیچ وجه راضی نمی شد رو تخت بخوابه تا ازش عکس بگیرن شاید خاطره ی روزی که تاب خوره بود به پیشونیش تو ذهن کوچیکش می اومد و باعث می شد بی نهایت بترسه و آروم و قرار نداشته  باشه  به خاطر همین من بازوهاشو...
24 مرداد 1390

دعای روز چهاردهم ماه مبارک رمضان

بسم الله الرحمن الرحیم اللهمّ لا تؤاخِذْنی فیهِ بالعَثراتِ واقِلْنی فیهِ من الخَطایا والهَفَواتِ ولا تَجْعَلْنی فیه غَرَضاً للبلایا والآفاتِ بِعِزّتِکَ یا عزّ المسْلمین. خدایا مؤاخذه نکن مرا در ایـن روز به لغزشها و درگذر از من در آن از خطاها و بیهودگیها و قرار مده مرا در آن نشانه تیر بلاها و آفات اى عزت دهنده مسلمانان.
23 مرداد 1390

دعای روز سیزدهم ماه مبارک رمضان

بسم الله الرحمن الرحیم اللهمّ طَهّرنی فیهِ من الدَنَسِ والأقْذارِ وصَبّرنی فیهِ على کائِناتِ الأقْدارِ ووَفّقْنی فیهِ للتّقى وصُحْبةِ الأبْرارِ بِعَوْنِکَ یا قُرّةَ عیْنِ المَساکین. خدایا پاکیزه‌ام کن در این روز از چرک و کثافت و شکیبائیم ده در آن به آنچه مقدر است شدنى‌ها و توفیقم ده در آن براى تقوى و هم‌نشینى با نیکان به یاریت اى روشنى چشم مستمندان.
23 مرداد 1390

دکتر عمومی یا متخصص اطفال

٢١/٥/١٣٩٠ ساعت ٥:٥٠ امروز بعد از ظهر اول رفتیم باشگاه ارم اونجا دختر خوبی بودی و با این که چند تا از  بچه های شیطون  طول و عرض سالن و یکسره می دویدن و با افتادن هر کدومشون بقیه ریسه می رفتن ولی شما از روی صندلی تون جم نخوردی و مثل یه خانوم متشخص چنان نشسته بودی و همش می گفتی بچه ها دارن می دون ، جوری که انگار تا حالا اصلاً ندویدی و شادی نکردی و تا حالا عمراً زمین نخوردی . . . خلاصه بعد از این که نوبت مون شد و غذا گرفتیم به بهانه ی کمک کردن به من یه دونه از آب میوه ها رو برداشتی و از ساختمون باشگاه که اومدیم بیرون همون کیسه پلاستیک رو هم داد دستم. . . ٢١/٥/١٣٩٠ ساعت ٥:٥٠ امروز بعد از ظهر اول رفتیم باشگاه ارم...
22 مرداد 1390

دعای روز دوازدهم ماه مبارک رمضان

بسم الله الرحمن الرحیم اللهمّ زَیّنّی فیهِ بالسّتْرِ والعَفافِ واسْتُرنی فیهِ بِلباسِ القُنوعِ والکَفافِ واحْمِلنی فیهِ على العَدْلِ والإنْصافِ وامِنّی فیهِ من کلِّ ما أخافُ بِعِصْمَتِکَ یا عِصْمَةَ الخائِفین. خدایا زینت ده مرا در آن با پوشش و پاکدامنى و بپوشانم در آن جامه قناعت و خوددارى و وادارم نما در آن بر عدل و انصاف و آسوده‌ام دار در آن از هر چیز که می‌ترسم به نگاهدارى خودت اى نگه‌دار ترسناکان .
22 مرداد 1390

دکتر عمومی یا متخصص اطفال

٢١/٥/١٣٩٠ ساعت ٥:٥٠ امروز بعد از ظهر اول رفتیم باشگاه ارم اونجا دختر خوبی بودی و با این که چند تا از  بچه های شیطون  طول و عرض سالن و یکسره می دویدن و با افتادن هر کدومشون بقیه ریسه می رفتن ولی شما از روی صندلی تون جم نخوردی و مثل یه خانوم متشخص چنان نشسته بودی و همش می گفتی بچه ها دارن می دون ، جوری که انگار تا حالا اصلاً ندویدی و شادی نکردی و تا حالا عمراً زمین نخوردی . . . خلاصه بعد از این که نوبت مون شد و غذا گرفتیم به بهانه ی کمک کردن به من یه دونه از آب میوه ها رو برداشتی و از ساختمون باشگاه که اومدیم بیرون همون کیسه پلاستیک رو هم دادی دستم ، و تمام راه هم غر می زدی که آب میوه م رو برام باز کن ، البته ...
21 مرداد 1390